خاطرات روز بدنیا اومدن یسنا جون
دخترک نازم اول باید ازت معذرت خواهی کنم واسه این غیبت طولانی 56روزه که به وبلاگت نیومدم آخه مامانی شما همه وقت من رو پر کردی اصلا وقت آزاد نداشتم گلکم ،اما الان قول میدم همه خاطراتت رو برات بنویسم . ماماني مي خوام از روز به دنيا اومدن شما برات بنويسم : صبح ساعت 5 بيدار شديم و به همراه بابایی و ماماني جون و دايي جون و مامان رعنا رفتيم بيمارستان وقتي رسيديم بيمارستان ساعت 6:30بود و با بابايي رفتيم پذيرش. ماماني، دايي فرهاد و دايي فرشاد و عزيز جون و زن دايي خاطره و خاله محبوبه هم اومدن بيمارستان ،بعدش من رفتم آماده شدم و رفتم اتاق عمل و بي حس شدم. خيلي خيلي حس قشنگي بود وقتي شما رو...




